تائو
  
 این وبلاگ در مورد زندگیست و زندگی جلوه گاه تائوست.
 
دی 1388
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    
 
آرشیو

مشاوره انتشار مقاله ISI مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 24 دی ماه سال 1388
قدمهای من...قدمهای تو...

یک چیزی که توی زندگی دوست دارم ،دیدن آدمهاست..نه همیشه و مداوم  که همه چیز بپوسد و نخ نما شود..اما بعد از یک چند ماهی ،چند سالی ..که زمان بگذرد از روی همه چیز..که بزرگ شدن و وسیع شدن و خط های روی چهره و سفیدی موهایشان بیاید به نظرت ..که آن نگاه توی چشمهایشان که هی عمیقتر و زیباتر و شکاک تر میشود با نگاه عمیقتر و زیباتر و شکاک تر تو تلاقی کند و از همه چیز هنوز بوی دوستی بیاید...حتی اگر به روی هم نیاورید ..حتی اگر باز دور هم بنشینید و ماهی پلو و قورمه سبزی بخورید و از همه چیز و همه کس حرف بزنید الا خودتان..انگار دلتان خواسته باشد این فاصله چند ماهه و چند ساله را درز بگیرید و کوک بزنید و هی یواشکی از خودتان بپرسید آن موقع ها که با هم بودیم همه چیز چه شکلی بود ؟ و تو هی یادت نیاید چیزهایی که توی خاطر دیگران مانده از خودت..یعنی میدانی ..همینش را دوست دارم...این تفاوت تصویر های دیروز و امروز را..این که احساس کنم جای قدمهای دیروز من و تو با جای قدمهای امروزمان فرق می کند...این یعنی ما راه رفته ایم..یعنی زندگی کرده ایم ، تغییر کرده ایم...اما یک چیزی توی دلهایمان هنوز به هم نزدیک است...آنقدر نزدیک که تو هنوز میخواهی من را ببینی حتی وقتی می دانی که من توی این مدت چیزهایی را تجربه کرده ام که تو نمیدانی و چیزی شده ام که باز هم نمیدانی..بهتر و بدترش مهم نیست..این که چیزهایی رفته اند و چیزهای جدیدی آمده اند مهم است...حتی وقتی دست و پا میزنم که مثل انموقع ها باشم ..شاید می ترسم که اگر بدانی ،برایت غریبه شوم که نشناسی مرا..که نخواهیم دیگر...تو دست و پا زدنم را میبینی و لبخند میزنی و  آن ظرف ژله خوشمزه را با دانه های انار رویش به من تعارف میکنی ،مثل همان موقع که بیسکویت توی کشویت را در می آوردی و  از آن طرف میز دراز می کردی به این طرف که من نشسته بودم..من این را دوست دارم...این که من ِ من همیشه با من ِ تو دوست میماند..حتی اگر هیچ چیز مثل آنموقع ها نباشد...


 
سه شنبه 5 آبان ماه سال 1388
خاله

خیلی خیلی وقت پیش ،وقتی که من هنوز مدرسه نمی رفتم ،مادرم آشنایی داشت که خاله صدایش می کردند...زنی حدود شصت سال با موهای حالت دار سیاه و سفید که روی شانه هایش ریخته بود،به نظرم قد بلندی داشت و ته لهجه محلاتی و صورت زیبا..هنوز زیبا..حالا که فکر می کنم می بینم از آن زنهایی بود که توی نگاهشان یک چیزی هست که آدم را به خودش جذب می کند ،یک چیزی از جنس دانستگی... 

 خوب یادم نمی آید که چرا اما یک روز انگار مادرم میخواست جایی برود که نزدیکی خانه خاله بود..فکر می کنم بیمارستان برای دیدن کسی ،من را به خاله سپرد برای شاید یکی دو ساعت و همانجا بود که یکی از عمیق ترین خاطره های بچگی من رقم خورد... 

به محض اینکه مادرم رفت ،خاله شروع کرد به نشان دادن تمام کارهایش به من...هنرمند بی نظیری بود ... رومیزی ها ی بزرگ با طرح قوهای برجسته  ،روتختی ها و روبالشی های قلاب بافی شده ،لباسهایی که دوخته بود و تمامشان را مروارید و پولک و منجوق دوزی کرده بود،بافتنی های متنوع و جورواجور، قالی ها و قالیچه هایی که بافته بود..تور دوزیها ،برودره دوزیها،ترکیب های گلدوزی و قلاب بافی...و در همین حین برایم شرح می داد که هر کدام از این کارها را چطوری یاد گرفته و چه ابتکارهایی برای انجام آنها به خرج داده و کارهایی که توی ذهنش بود برای انجام دادن...و من هاج و واج به همه اینها نگاه می کردم و گوش میدادم... 

سالها از شش سالگی من گذشته...اما آن خاطره و حسی که داشتم از یادم نمی رود...همیشه از خودم میپرسم همه این کارها را برای چه کرد و این حرفها را برای چه به من زد؟ می توانست من را بنشاند گوشه اتاق و با چند تا عروسک کهنه سرم را گرم کند ..میتوانست مثل زنهای همسایه از من درباره مادرو پدرم سوال کند یا مثل مربی مهد کودک برایم کتاب قصه بخواند... 

به خودم میگویم شاید دوست داشت که یک نفر را مثل خودش تربیت کند..شاید حرف دیگری برای من نداشت ،شاید ..شاید...اما بعد فکر میکنم که توی آن شهر کوچک او هیچ کسی را نداشت که کارهایش را ببیند و برای آنها اعتباری قایل شود..آن همه هنر و خلاقیت و زیبایی توی آن خانه کوچک دفن شده بود..مثل جواهری که لای ماسه های کف رود... 

دلش میخواست یک نفر اورا ببیند...و من دیدم...و هرگز یادم نمی رود...هنوز هم هر بار که قلاب و نخ ابریشم را دستم می گیرم یا طرحی برای گلدوزی روی پارچه میکشم ،یک دستی از دوردستها می آید و من را به خانه خاله میبرد...به خانه زنی که دستهایش بوی قالی میداد...


 
شنبه 7 شهریور ماه سال 1388
وقت زندگی..

شاید یک موقع هایی توی زندگی آدم ، وقت هیچ کار مهمی نیست...انگار همه چیز را برایت فراهم کرده باشند که فقط باشی...برای خودت..برای یک آدم دیگر...و هی خاطره های جنگ هایت بیاید جلوی چشمت و از تمام آنها فقط چند تا ورق پاره مانده باشد توی کشوی کنار تخت..فکر می کنی پیش خودت همان بهتر که هیچ کدامشان باور نکردند...راستش خودم هم خسته شده بودم...شانه هایم درد گرفته بود...دلم همین را می خواست...یک چهار دیواری دنج...آشپزی..تنهایی نیمه وقت...خواندن...یک وقتهایی هم قدم زدن کنار ساحل...و فکر کردن...و شاد بودن به خاطر اینکه سیگارت از روزی ده تا رسیده باشد به ده روزی یکی... 

همین...تمامش همین است...و من گم نشده ام و گیج نیستم و فراموشی ندارم دیگر و احمق نیستم هر چند کارت تاروتم همیشه دلقکی باشد که کنار رود لی لی می کند.. 

 


 
جمعه 2 مرداد ماه سال 1388

یک وقتهایی انگار تصمیم گرفتن سخت ترین کار دنیاست...یک طرف باز کار و پول و یک عالم امکان جدید..یک طرف بودن با کسی که انگار سالها منتظر آمدنش بوده ای...یک طرف باز آن نقاب مردانگی سخت ، یک طرف زن بودن ، خود خودت بودن و نوازش و آسایش و رویای خانواده ای برای خود داشتن... 

می نشینم خیال می بافم که باز خانه ای خواهم داشت و زندگیم چه آسان می شود در گذر هفته های پر کار و خوشگذرانی های آخر هفته...حجم تنهایی بزرگ اما دلم را می لرزاند...می دانم که هرگز هیچ کس مثل تو دوستم نداشته..آنقدر که فکر کنم به سالهای زیاد با هم بودن...تردید تمام وجودم را می لرزاند ...اینکه شبی بیایم خانه و دلم پر بزند برای نگاه آبیت ...اینکه با آن پولها تمام دنیا را بگردم و هیچ کس مثل تو نباشد...اینکه تنها بمانم تمام عمر و هیچ کس دیگر نباشد که حرفهایم را بشنود آنطور که تو می شنوی... 

دلم می خواهد همه اینها را رها کنم ،بیایم بمانم با تو...و هر بار بنشینیم با هم فکر کنیم و رویا ببافیم برای فرداها..و تو باز عکس آن جزیره وسط رود را برایم بکشی که من هستم و خودت و آن دو تا آدم کوچک را که می کشی از خنده ضعف کنی... 

می دانی...من سالها توی این رود شنا کرده ام...و همیشه از همه چیز ترسیده ام...و عادت کرده ام به شنا کردن بر خلاف جریان آبی که به پرتگاه می ریخت...خسته ام و این جزیره آرام تو ، برایم وسوسه کننده است...بیش از حد وسوسه کننده است...آنقدر که رها کنم دست و پا زدن را...و خو بگیرم به امنیت خاک...سخت است...تصمیم گرفتن برایم سخت است...خیلی سخت...


 
سه شنبه 12 خرداد ماه سال 1388
پاییز

برگهای درختچه های توی حیاط ،همه زرد شده اند...همه ریخته اند...صبح سرد مه گرفته ایست... 

جارو را بر می دارم با دو کیسه بزرگ...هوا خیس است...یک پرنده ای که اسمش را نمی دانم روی بالاترین شاخه آواز می خواند...سگ همسایه پشتی هم یک بند واق واق می کند..صدای هیچ آدمیزادی اما نیست... 

شروع می کنم...دور تا دور حیاط..روی قلوه سنگهای توی باغچه..پای درختها..یک جوری که هیچ برگ زردی نمانده باشد..کیسه ها را گره می زنم و می گذارم کنار سطل... 

کمرم را صاف می کنم..با خودم می گویم : اینطوری وقتی بهار سرشاخه ها جوانه بزنند ، قشنگیشان بیشتر به چشم می آید... 

چشم هایم را می بند م و دیوارهای حیاط را می بینم که سبز سبز شده اند...و فکر می کنم تا آن موقع من هم سبز شده ام...من هم جوانه زده ام.. 

خوب است که برگهای زردم را جارو می کنم...خوب است...


 
یکشنبه 10 خرداد ماه سال 1388
یه دل اینجا..یه دل اونجا...

من اینجا به یاد یک نفرخاطره بازی میکنم و به یاد یک نفرخورشت بادمجان های خوشمزه درست می کنم...به یاد یک آدمهایی مست می شوم و به یاد یک نفر گانز گوش می کنم...به یاد پدرم کلاس بوکس می روم و به یاد مادرم یک صبح هایی نماز می خوانم...حتی به یاد یک نفر که هیچ وقت باورم نداشت توی خیابان راه می روم و توی شیشه ها خودم را میبینم که دیگر قوز نمی کنم...من اینجا به یاد یک نفر با ویولن زن روی بام می رقصم و به یاد یک نفر گریه می کنم...و دلم برای آن یکی که آن سر دنیاست تنگ می شود...

آی همه آن هایی که من را می شناسید...تمام لحظه هایم بوی شما را می دهد...بوی شما که پیشتر ها لحظه هایم را ساخته اید...بوی شما که دوستتان دارم..شما که دوستم دارید...


 
جمعه 11 اردیبهشت ماه سال 1388
جاناتان ،‌مرغ دریایی

به خودم می گویم این روزهای بیکاری و بی کسی چه خوب هستند...انگار بعد از سی سال زندگی در غوغای شهر ، پناه برده باشی به دهی که هیچ کس آشنای تو نیست... 

صبح ها که بیدار می شوم تنها دغدغه ام درست کردن نهاری است که تا ظهر بوی زعفرانی که مادر بدرقه راهم کرده ،پیچیده باشد همه جا...و دیگر هیچ... 

نه دیرم می شود و نه زود می رسم ...کسی در هیچ جای این دیار منتظرم نیست.. 

انگار صدای آدم ها از دور می رسد که آه...بحران ،‌بی کاری‌ ،‌بی پولی...من به مورچه های توی حیاط نگاه می کنم و توی دلم می گویم هیچ کس گرسنه نمی ماند ...من هم.. 

فکر می کنم که حرص می زنیم برای چه؟..رسیدن به کجا؟...فتح کدام قله های بلند دست نایافتنی ؟...و باز فکر می کنم از کی شروع کردیم به ترسیدن از آینده های نیامده...فرار از گذشته های دردناک... 

پدرم می گوید باید وضعیتت بهتر از قبل شود ،‌باید جدی تر فکر کنی به همه چیز!...و من می گویم جدی تر فکر می کنم...فکر های جدی تری دارم...اما او صدای آرامم را نمی شنود که آخر دنیا با ما شوخی دارد پدر جان...ما را می خواهد که لبخند بزنیم و در سکوت نگاه کنیم به دستهای شعبده بازی که هر لحظه برایمان برگ تازه ای رو می کند...می خواهد که قاه قاه بخندیم وقتی توی دستمان هیچ حکمی نیست و باز بازی کنیم...تا آخر بازی که همه دست ها را باخته ایم و بعد بگوییم خداحافظ ..به نرمی و رضایت..و به خانه برویم... 

این روزها روی زمین راه می روم و نگاهم به آسمان است...آسمان کوتاه و فیروزه ای پر رنگ.. من جدی تر فکر می کنم به آسمان..به آبی فیروزه ای خالص...به ابرهای سفید تمیز...و به باد...باد سرد قطب که بوی یخ می دهد...من جدی تر فکر می کنم به مرغ های دریایی کنار آب ...به پرواز ساکتشان بر فراز موج...و یادم می افتد که جاناتان ،مرغ دریایی اولین قهرمان زندگی من بود... 

            


 
پنجشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1388
سودوکو

من می گویم زندگی آدم یک سودوکوی ۹در ۹ است...اینکه جای همه عددها معلوم است..ولی باید بگردی و پیدایشان کنی...آنهم اینطوری که بگویی اینجا مثلا ۱ نمی تواند باشد ،۲ هم نیست و ۳ یا ۴ یا ۶ و همینطوری می روی تا آخر...اینطوری عدد توی آن خانه پیدا می شود...حالا تو بیا بگو الان این را می خواهم یا آن کار را می کنم...جای این لحظه را هیچ چیز جز آن چه که باید باشد نمی تواند پر کند...واگرنه تمام جدول غلط از آب در می آید... 

یک چیز دیگر هم اینکه وقتی به یک جدول حل شده  نگاه می کنی ،چیزی جز یک سری عددهای به هم ریخته نمی بینی ،ولی میدانی که توی این به هم ریختگی نظم و قانون خاصی وجود دارد .. 

درست همانطوری که توی تمام این لحظه ها و روزهای به هم ریخته ،نظم و قانون خاصی هست که تو را جلو می برد و نمی دانم های دیروزت را تبدیل به دانستگی های فردایت می کند... 

این روزها کتاب دویست سودوکوی حل نشده مدام توی کله پشتی ام است..توی هر لحظه ای که پیدا می کنم بازش می کنم و حتی شده یک عدد را پیدا می کنم ...کتاب را که می بندم ، نگاه می کنم ببینم توی این لحظه ای که می آید چه چیزی برای من نیست...تا برسم به آن چیزی که هست...و فکر میکنم اینطوری بقیه جدول درست از آب در می آید...هر عدی جای خودش... 

                           


 
جمعه 28 فروردین ماه سال 1388

دوستم می گفت فرآیند دانستن برگشت پذیر نیست... 

این جمله چند روز است که هی توی سرم تکرار می شود...دیده ای یک حرفهایی را می شنوی و تک تک کلمه ها برایت آشناست اما یک معنی بزرگتری که با کلمه گفته نمی شود و با گوش شنیده نمی شود ،می نشیند توی قلبت...سنگین است و به درون می کشاندت...چند روز با خودت کلنجار می روی تا یواش یواش به وزنش عادت کنی...و بعد این حجم جدید تاثیر می گذارد روی تمام زندگیت...رنگ همه چیز را عوض می کند...انگار زندگیت را با یک نور تازه نگاه می کنی... 

 

این جمله همین است برای من...حتی اگر بخواهی هم نمی توانی...چیزی را که دانسته ای ،‌می ماند با تو برای همیشه...


 
پنجشنبه 27 فروردین ماه سال 1388
مثل...

یک دستی انگار میرود آن دور دورها یک نفر را پیدا می کند از اعماق خاطره های فراموش شده ،می آورد می نشاندش جلوی رویت ... 

یکهو می بینی یک ساعت است که با خودت می خندی ، گریه می کنی ،حرف میزنی... 

وقتی به خودت می آیی یک چیزی توی قلبت هست که یکجوری گرمتر و شادتر از قبل است...یک جور جریان سیال گرم...مثل محبت...مثل دوستی...مثل دوست داشتن...


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 128905


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها